سیاست می{تواند دو گونه باشد:1- کنشی 2- واکنشی.
سیاست واکنشی تنها به تخریب طیف مقابل می پردازد. کاری که 27 سال است در ج.ا.ا توسط محافظه کاران از راست سنتی تا راست رادیکال صورت می گیرد. اکنون هم محافظه کاران در تی÷های متفاتبه میدان آمده اند: قالیباف با ظاهر آراسته و شیک و چشمان آبی اش به فکر اغوای دخترکان جوان برای کسب رأی افتاده است و دولت های پیشین را تخریب می کند. لاریجانه با ظاهر فیلسوفانه و ژست های احمقانه اش که به درد تحبیب قلوب دختران 14 ساله هم نمی خورد مشغول اراجیف بافی در باره دوران تصدی اش بر سازمانی است که چراغ و هویت را تولید کرد. احمدی نژاد هم سرش با رجایی ابزی گرم است و دلش را به رأی بسیج علم و صنعت خوش کرده و مدام راجع بعه بی عدالتی مدیران فعلی نظام شعر به هم می بافد.در بین سایرین عذر مهرعلیزاده و کروبی هم موجه است.رضایی هم همینطور. با این تفاوت که رضایی حرف های جالب تری دارد و برعکس دو نفر دیگر چندان هم به درد برنامه های طنز نمی خورد.
اگر از منظر نیچه ای بخواهیم در انتخابات رای دهیم باید به اقویا رأی دهیم نه ضعیفان و بردگان. و از کنش فعال آزادی خواهانه دفاع کنیم و در مقابل واکنش گرانی که تنها حماقتشان از هیتلر و استالین بیشتر است بایستیم. و از سپردن هر قدرتی به آنان خودداری کنیم.رأی دادن به واکنش گران یعنی پیروزی ضد عقل بر عقل.
فکر می کردم هاشمی دچار تحول شده است. اخلاق و رفتارش و نیز عقایدش. ولی این چند روزه دیدم تحول در او میل بیشتر به قدرت است. هنوز همان تصویر خدایگانی را از خود دارد و اختلافش با رهبر نه بر سر حقوق مردم که بر سر قدرت خود است. او تنها از این رو در برابر رهبر ایستاده است که خود را برتر و والا تر از او می داند.خدایگانی در هاشمی نهادینه شده است.رای به هاشمی خودکشی دسته جمعی است.خودکشی محتملی که شاید جمعه اتفاق بی افتد.
معین تنها کسی است که برنامه کنشی دارد.او حداقل در شعار یک گام جلوتر از بقیه است. معین کنش عقلانی معطوف به هدف را برگزیده است و به همین دلیل است که برای سودای 150 ساله تجدد در ایران مناسب ترین است. او سیاست مداری است که از منظری نیچه ای قدرت را نه برای تخریب که برای آفرینش می خواهد. رای دادن به معین رای دادن به فرد نیست که رای به یک برنامه و مرام است.
رای می دهیم به معین تا برابری زنده بماند و آزادی ارج داشته باشد. به او رأی می دهیم تا "امید را زنده نگه داریم" اگر بین عکس شنبه و یکشنبه شرق انتخاب کنم عکس شنبه را بر میگزینم.
بسان رود
که در مسیر دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.
اين آقاي قالي باف زده تو كار ملكي اير لاين!
لاريجاني هم كه با اين هواي تازه شده عينهو موتور انژكتور!
فقط پدر خوانده!همه با هم كار براي سربلندي ايران!!!

آي! يكنفر برخيزد و ساز كوك كند.من تنها ترين تنهايان رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزو است!!
شمشيرها رابشكنيد،تيرها بسوزانيد،خود و سپر به پتك بكوبيد كه اكنون نه هنگامه صلح كه وقت تدارك شيميايي است!!
در آن روز سخت(منظور قيامت است) جهنميان عريان فرياد برخواهند آورد:
تو را قسم ميدهم به زيبايي صورتم كه مرا گاز نگيري!
تو را قسم ميدهم به اخلاق گندم كه به من فحش ناموسي ندهي!
تو را قسم ميدهم به جان عزيزم كه مرا مسئول عذاب گوگوش و جنيفر لوپز قرار دهي!
تازگيها "بهشت خاکستری" مهاجرانی را خواندم.بهمن 82 اين كتاب را براي تقي امامي خريده بودم. ميدانم عمرش به خواندن كتاب كفاف نداد كه هر وقت از سرنوشت كتاب ميپرسيدم ميگفت: آنقدر خواندنيهاي مهمتر دارد كه فرصت نميكند آن را بخواند. و من ميدانستم تقي نه مهمتر ها را ميخواند و نه كم اهميت تر ها را. كه اين اواخر اصلاً چيزي نميخواند و بيشتر فكر ميكرد و درباره من هم ميگفت:" ايراد فلاني اين است كه زياد ميخواند و كم فكر ميكند"

اين قصه گذشت تا 10شهريور 1383 كه اجل مهلتش نداد و به آسمان پركشيد و احتمالاً الآن گوشهاي دور از چشم اغيار به تفرج با حوريان بهشتي مشغول است- اگر به سراغ غلمان ها نرفته باشد- بعد مرگش هم هر وقت كتاب را ديدم اشك در چشمانم حلقه زد و از گوشه چشمانم جاري شد و آناني كه از سر ماجرا خبر داشتند به عنايت لبخندي حواله چشمانم كردند كه باز فيل فلاني هواي هندوستان كرد. تا اينكه امسال در نمايشگاه جرأت خريدن كتاب را پيدا كردم و گذاشتم خاك بخورد تا 12 خرداد و در عرض 3 الي 4 ساعت كتاب را بلعيدم.
كتاب جالبي بود قصه قدرتي كه جمهوري اسلامي ايران را به چنين گندابي تبديل كرد. آن هم با آرمان ساخت بهشت.
كتاب چند فراز زيبا دارد: يكي آنجا كه به هجو شخصيت سید احمد فردید ميرود و رابطه اش را با سران جمهوري اسلامي نشان ميدهد. و ديگري جاييست كه اشرافي(لابد يكي از شخصيتهاي داستان است ديگه!) به خانه اش برميگردد و ميگويد:
"همين جا ميمانم،ميخواهم تمام ديوارهاي خانهام را كاغذ ديواري بچسبانم، از همه رنگ، مثل بادبادك بچهها. چه كار ميتوانند بكنند ؟كاغذها را ميكنند؟ بكنند! مرا ميبرند؟ ببرند! لاله گوش ايوب مثل تابلو در برابر چشمان من است. انسان ميتواند با نخواستن، با نه گفتن از هويت و فرديت خود دفاع كند. اينكه عالي است انسان را از داخل ويترين ببرند جايي كه ديوار دارد؛ البته قدري تنگ و ترش است امّا ميگذرد.تمام ميشود مثل حكم مير نوروزي. شنيدهاي كه خواجهي بزرگ ميگويد : كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي"...
كتاب به خوبي از عهدهي نشان دادن وضعيت ج.ا.ا برآمده است.نظامي كه قصد داشت خوب بودن را به مردم تحميل كند. مردم در اين بهشت محكوم به خوب بودنند.و از دل اين بهشت ج.ا.ا تنها جهنم و باتلاق برآمد.
و نيز وضعيت مهاجراني و دوستانش كه جزو فرزندان خورده شدهي انقلاب تشريف دارند. خواندن كتاب را به همه توصيه ميكنم.
آن مرد با داس آمد!!!

نه كه تو نيستي و دلم برايت تننگ شده باشد كه اگر هم بودي دل تنگت ميشدم.
نمام كوچه باغهاي خاطراتم را مرور ميكنم تا شايد تو را دوباره جايي در ناممكن بيابم.
تا با تو به سخن گفتن بنشينم و بهار و قرارم را به پاي چشمان تو بدهم.
تصوير تو را با خود به جهان آورم و فرياد بكشم كه:" اي بهاران آرزو! اينك اين منم، اژدهاي عصاي موسي!"

